.:: غروب دلتنگی ها ::.
در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند ...
سقوط تکراری است !
آی پرنده مهربان !
برای حرمت پرواز ؛
حتی اگر می توانی...
آسمانت را عوض کن !
اگرچه بوی خستگی بال هایت به مشام می رسد ؛
امّا...
پیام دلنشین پروازت
چشم را میخکوب آسمان کرده است !
ای خـــــدا غصه نخور از تو فـــراری نشدم!
بعد از آن حادثه در کـــــفر تو جاری نشدم
با وجودی که به حکم تو دلم زخـــم شـده...
شاکی از آن که مرا دوست نداری نشدم
ای خـــدا غصّه نخور باز هــمین می مانم!
من زمــین خورده این ضــربه کاری نشدم
نویسنده: دلتنگ
حالا تو فکر کن که من هر روز دلم برایت تنگ می شود !
تو فكر كن كه...
تمام روز ها را برايت شعر مي گويم
و شب ها دلم می گيرد
تو فكر كن تنهايی من بی تو هرگز پر نمی شود
و من هم فكر می كنم که...
تو شايد گاهی دلت برايم تنگ شود
و گاهی ...
تنها شايد گاهی ياد من باشی !
و من هم فكر می كنم كه اين هم می گذرد
و تمام دلخوشی های منطقی ام را
برای خود تكرار می كنم !
نویسنده: دلتنگ
آهای...
با تو ام !
عزیز ترانه های بی کسی ! که نمی دانم کيست... در خواب ها و شعر های من چه مي کنی؟ از اين کوچه تا آن جا که راه درازی نيست .... تنها يک ورق سپيد دست و پا ميکنم و يک دل سير می نویسمت چه بخواهی ،چه نخواهی... من سرگردان.... هميشه از پچ پچ کلاغها فهميده ام... جای دوری... دلت سخت گرفته است !
نویسنده: دلتنگ
آه... !
باز گفتم تنها !
پوزشم را بپذیر !
دیر وقتیست که دیگر گله ام را
به شب و پنجره و این همه باران نکنم !
چشم من با غـــــم تو همدرد است
جه بگویم؟
تنها؟
باز هم ناشکری؟
گرچه جســـمم بی توست...
روح من تنها نیست!
روح من گرمی دستان تو را حس کرده
و...
صدایی آرام ...
مثل لالایی باران در شب!
این همه آرامش در صدای تو و من ...
باز گویم : " تنها !" ؟
نویسنده: دلتنگ
در خاک هم بیداد خواهم کرد
از بوسه هایت یاد خواهم کرد
با این دل بشکسته ام ای دوست
نام تو را فریاد خواهم کرد !
آن روز همچون درختی تیره روز از خاک می رویم
با باد گورستان غمت را باز می گویم
تو دل به عشق مرده ی خود باز می بندی !
مهتاب گورستان من آرام می خندی !
من دیده بر راه تو می دوزم
آهسته می گریم...
آهسته می ریزم...
آهسته می سوزم!
آهسته می سوزم!
آهسته می سوزم!
نویسنده: دلتنگ
تمام اتاقم را که نه ...
تمام زنگی ام را زیر و رو کردم ،
و در جواب دلم که ملتمسانه می نالید:
" آن گوشه را خوب نگاه کردی؟!"
فریاد زدم:
" تمامش کن، بس است !...
نیست !"
صدای شتاب ثانیه ها مضطرب ترم می کند
من بلد نیستم از نبودنت بنویسم !
بیا دیگر !
وقت دارد تمام می شود
نبودنت که نوشتنی نیست !
حتی اگر در دلتنگی هایم
اگر ماندن این همه برایت سخت است
گاهگاهی دلتنگی بیاور و برو !
بی تفاوت که می شوی ...
او هم سراغم نمی آید !
یادم می رود که هستم !
نویسنده: دلتنگ
سیب سرخی را به من بخشید و رفت !
ساقه ی سبز دلم را چید و رفت !
عاشقی ها ی مرا باور نکرد ...
عاقبت بر عشق من خندید و رفت !
اشک در چشمان سردم حلقه زد...
بی مروّت گریه ام را دید و رفت !
به همین سادگی رفت...
نویسنده: دلتنگ
من از تنهایی اشباعم ،
لـــبریزم...
غروبی سرد و غمگینم ،
پاییزم !
دلم دل نیست
دریا نسیت
مرداب است !
که موجی هم سراغش را نمی گیرد !
که نوری هم به رخسـارش نمی تابد !
نه شوق زیستن دارد ...
نه می میرد !
من از تنهایی اشباعم ،
لـــبریزم !
غروبی سرد و غمگینم ،
پایـیزم !
دلم دل نیست
دریا نسیت
مرداب است !
مرا چون موج دریایی خروشان کن !
من از تنهایی اشباعم ،
لـــبریزم !
غروبی سرد و غمگینم ،
پایـیزم !
تو ای همسایه در من زندگی سازی...
برایم مثل آغازی!
یکی در گوش من انگار می گوید :
"گلی امروز در مرداب می روید...!"
نویسنده: دلتنگ
آسمان بغض کرد ...
تو گریستی !
کوه لرزید ...
من فرو ریختم !
همیشه از ترس می ترسیدم !
تو ترسیدی ...
من مردم !
نویسنده: دلتنگ
افسوس که همواره سفر پای ماندن را از تو می گیرد !
و تو مجبور می شوی مسافر باشی !
آن هم با وجود همه ی دلتنگی هایت !!!!!!
نویسنده: دلتنگ
بی تو غروب خواهم کرد ... !
عاطفه ی سبزی که سروده هایم را فرا گرفته ٬
چیزی جز فریب نخواهد بود !
حتی اگر باغ پر از ترنم باشد ٬
وقتی مجالی برای آواز نیست ....
قناری می میرد !!!
نویسنده: دلتنگ
سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام زندگی را گریه کردم...
نبودی در فراق شانه هایت ...
به هر خاکی رسیدم ٬
تکیه کردم !
نویسنده: دلتنگ
صبر کن عشق زمین گیر شود ٬ بعد برو !
یـا دل از دیـدن تو ســیر شـود ٬ بعد برو !
تو اگر کوچ کنی بغض خــدا می شـکند
صـبر کن گریه به زنجــیر شود ٬ بعد برو !
نویسنده: دلتنگ
بر خاک بخواب ٬
نازنین !
تختی نیست !
آواره شدن حکایت سختی نیست
از پاکـی اشکــهای خود فهـمیدم...
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست !
نویسنده: دلتنگ
زیبــــــا !
تولدم گذشت ...
مگه تو اینجا نبودی ؟
حتی نیومدی بگی:...
" چرا به دنیا اومدی ؟ " !!!
امروز تولدم بود !
نویسنده: دلتنگ
می روی تـا بـا نبودن عشــــق را پـرپـر کـنی
می روی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی
آن همه گفتی نگـاهت با نگـاهم زنده است
مـن نباشــم می توانی روزهـا را سـر کـنی
در نبـودت گـــریه کـردم آیـنـه احســاس کـرد
آینـه شو ! گـریه ام را حس کنی ٬ باور کنی
سبزدرعشقت شدم کم کم تودانستی٬ولی
عاقبت می خواستی درقلب من خنجرکنی
بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره
کاش می شد قصه ی عشق مرا باور کنی !
نویسنده: دلتنگ
در اشتیاق پرواز بی آسمان ترینم
عمری به جرم بودن با خاک همنشینم
نفرین به چشمهایم ـ این حفره های تاریک ـ
آخر چگونه ای دور باید تو را ببینم؟!
ای باغ سبز سیال !
آخر بگو چه می شد نزدیک تر بیایی تا گل ز تو بچینم ؟
در کوچه های تردید تنها رهایم آیا ...
تقدیر بی تو بودن نقش است بر جبینم ؟
ای اشتیاق آبی !
با من بمان که عمری ست...
در آرزوی پرواز بی آسمان ترینم !
نویسنده: دلتنگ
به سرپوش زمین بنگر !
هزاران نقطه سوسو می زند ٬ اما...
اگر آن کهکشان از هم بپاشد ٬ بر زمین ریزد
تو باور کن که یک قطره ار آن باران رحمت زا ...
به روی کلبه ی چوبین من هرگز...
نمی غلطد... نمی رقصد !
و اما...
اگر یک تیر٬ به زهرآلود
در شامی سیاه و تار
ناگه از کمان خود جدا گردد...
بسان مرغکی از کوچ برگشته
به روی سینه ام می آید
وقتی پیش از آنکه من به خود آیم
درون سینه ام نالد:
"ای مرد جوان !
آغوش قلبت را روی من بگشا
که من از مردم خوشبخت می ترسم !"
نویسنده: دلتنگ
ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر !
گلویم از صدای های های گریه هایت جان سپرد آخر ! نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود٬ امّا... از جفایت جان سپرد آخر ! نترسیدی بگویند عاشقی؟ نفرین به آیینت ! که از چشمان جادویت ٬ خدایت جان سپرد آخر ! نمیدانی و می دانم ... که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر ! چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است ! بخوان شعرم ٬ که شعرم در هوایت جان سپرد آخر !
نویسنده: دلتنگ
رســم این شهر عجیب است ٬ بیا برگردیم! قصــــد این قــــوم فریب است ٬ بیا برگردیم! آن کــه یک روز همه دل به نگــاهش دادیـم خنده اش سرد و غریب است ٬ بیا یرگردیم! عشق بازیچه ی شهر است ٬ ولی در ده ما دختـــر عشـــق نجــیب است ٬ بیا برگردیم! کـرمهـــــا در دل هــر کــوچه اقــــامت دارنـد روســــتا مـأمن سـیب است ٬ بیا برگردیم!
نویسنده: دلتنگ
نویسنده: دلتنگ
مــرا آویزه ی دروازه کردی
دلم را شـــــهر پر آوازه کردی
مخوان ای بلبل زخمی در این باغ
که زخـــم کهنه ام را تازه کردی !
نویسنده: دلتنگ
من تمنا کردم...
که تو با من باشی !
تو به من گفتی :
" هرگز ... هرگز ! "
پاسخی سخت و درشت !
و مرا غصه ی این هرگز کشت !
نویسنده: دلتنگ
وای باران... باران !
شیشه ی پنجره را باران شست ...
از دل من اما ...
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ...
من ٬
درون قفس سرد اتاقم دلتنگ...!
می پرد مرغ نگاهم تا دور...
وای باران ... باران...
پر مرغان نگاهم را شست !
نویسنده: دلتنگ
رفتــنت آغــــــــاز ویــرانی ست ٬ حرفش را مزن !
ابتــــدای یـک پریشـــانی ست ٬ حرفش را مزن ! گفــته بودی چشـــم بـردارم من از چشـــمـان تو چشــمهایم بی تو بـارانی ست ٬ حرفش را مزن ! آرزو داری که دیــــــگـر بر نـــــگـردم پـیـــــش تـو راهــمان با اینکه طــولانی ست ٬ حرفش را مزن ! دوســـــت داری بشکــنی قــلب پریشــان مــــــرا دل شکـستن کار آسـانی ست ٬ حرفش را مزن ! خـورده ای ســـوگند روزی عــــــهد مـا را بشـکنی این شکستن نامسلمانی ست ٬ حرفش را مزن ! حــرف رفـــتن می زنــی وقـــتی که محتـاج تـوام رفتــنـت آغــــــاز ویـــرانی سـت ٬ حرفش را مزن !
نویسنده: دلتنگ
تو روزی با غمی سنگین٬
ز شهر کوچ خواهی کرد ! و من در پرنیان غــــــــــــــم... به تلخی گریه خواهم کرد ! که ای عاشق ترین عاشق... سکوت سـنگ فرش ما را ٬یک زمــان بشــکن ! مرا یک دم به یـاد آر....! من آن گلبرگ مغرورم ٬ که می خشکد زبی آبی... ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردد !
نویسنده: دلتنگ
نگـو بارگـران بودیـم و رفتیـم نگو نامهربان بودیـم و رفتـیم آخه اینها دلیل رفتنت نیست بگو با دیگران بودیم و رفتیم من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت... برون فکنده زگلشن به جرم چهره ی زردم ! پنج وارونه... "پنج وارونه چه معنا دارد؟" خواهرکوچکم ازمن پرسید: من به او خندیدم... کمی آزرده و حیرت زده گفت: " روی دیوار و درختان دیدم..." بازهم خندیدم...! گفت: "مهران -پسر همسایه - پنج وارونه به مینو می داد..." بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: " هر زمان بارش بی وفقه ی درد ٬ سقف کوتاه دلت را خم کرد... بی گمان می فهمی... پنج وارونه چه معنا دارد !!!"
نویسنده: دلتنگ
تپه های شنی با ورش بادجابجا می شوند٬
ولی... صحراهمیشه صحرا باقی می ماند ! واین است افسانه ی عشق ...!
نویسنده: دلتنگ
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد !
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی .... که به خاطرلرزش دستانم٬ درزیرآواری از رنگ ها نا پدید ماند !!!!
نویسنده: دلتنگ